تبليغاتX
درب

"RADIOHEAD HAVE MADE A RECORD.

SO FAR, IT'S ONLY AVAILABLE FROM THIS WEBSITE.

YOU CAN ORDER IT IN THESE FORMATS:

DISCBOX AND DOWNLOAD."

 

 

اگر هفته ی گذشته سری به Dead Air Space یا به تارنمای Radiohead زده باشید اونچه در بالا نوشتم یا پیغامی مشابه از Johnny رو خوندید. ده روزی است که می تونید هر چقدر خواستید پول بپردازید و صفحه ی In Rainbows را با ده ترانه از تارنمای رسمی گروه بگیرید. شنیده ام چند نفری بالای هزار پوند داده اند و خوب بیشتر از چند نفر هم مثل من پول نداده اند!

In Rainbows شاید از لحاظ "حس" بخشی از آن چیزی باشد که با تمام رادیکال بودن Radiohead در شش آلبوم قبل تا امروز، جز در یکی دو ترانه توی این یا اون صفحه، نبود. فراموش نکنیم همین "در هم شکستن" و عصیان (به ویژه تو بحبوحه ی هزاره ی نو) گروه رو به جایگاهی کنونی، رسونده. Radiohead همواره صدا و سکوت رو خیلی خوب به کار می گیره و In Rainbows هم استثنا نیست. صدای Thom باز هم بهتر و وسیع تر از گذشته است، تنظیم ها و متن ترانه ها مینیمالیستی تر و پُر تر از حس. هنوز با متن بعضی ترانه ها در مقایسه با استاندارد های آهنگ سازی، صدا و فکری که Radiohead و موسیقی اش را به پیش می بره، مشکل دارم، بیشتر به چندلایه های موسیقی تکیه می کنم. (که خب توی این آلبوم کار ساده تری هست.) با این حال In Rainbows از منظر واژه ها نسبت به خیلی کارهای Radiohead کمتر انتزاعی به نظر می رسه، حتی توی همین چند دور اول گوش کردن دو سه اشاره صریح/ضمنی به فاوستِ گوته به چشم من خورد.

در نهایت، اگر Radiohead رو جوان یا تجربه گر یا فلسفی یا ترسناک، آوانگارد یا راک کلاسیک/مدرن یا اتمسفریک یا الکترونیک، و یا پاپ می پسندید توی شش آلبوم قبل بگردید. آلبوم هفتم آلبوم عجیبی ست، اما خب این جمله ی عجیبی نیست.

پ.ن. زیرزمین امروز خبر جالبی داد : یه سر به MailFreezr بزنید. شاید برای خودِ چند سال دیگه تون حرف گفتنی داشته باشید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم آبان 1386ساعت 23:20  توسط دانیال  | 

جواد شمقدری كارگردان سینما و مشاور هنری رئیس جمهور گفت : بعد از انقلاب اسلامی، ‌ها‌لیوود و مسئولان بخش سیاسی و فرهنگی در آمریكا در حوزه‌های مختلفی در مورد ایران پژوهش كردند. از نتایج این پژوهش‌ها كسی اطلاع درستی ندارد اما مسلم است كه ساخت فیلم‌هایی چون ۳۰۰ نتیجه همین تحقیقات است. تمام ساكنان فلات ایران در بیش از سه هزار سال گذشته یكتا پرست بوده‌اند و خداجویی تاریخی ملت ایران، درست نقطه مقابل تمدن‌هایی مثل تمدن یونان است كه اساس‌شان بر تكثر خدایان بنا شده بود. پذیرش راحت اسلام توسط ایرانیان هم به این موضوع بر می‌گردد و در كل نشان ‌دهنده آن است كه فرهنگ ایران، بسیار غنی‌تر از فرهنگ غرب است.

!

 

در همین راستا، علی امروز پیغام مشابهی، البته به انگلیسی، فرستاد که بی شک در میان خیل لینک های امضا-جمع-کنی به دستش رسیده است:

"you are doneaky,monkeay. you are coffee mother. you have civilization 200 year's but we have civilization 7000 year's you are hog that build this film."

۳۰۰، کمتر از یک هفته ی پیش در سالن های آمریکا اکران شد. بی شک تا سه روز پیش که این غوغا به پا شد هنوز کسی در ایران فیلم را ندیده بود. 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم اسفند 1385ساعت 16:19  توسط دانیال  | 

بی انگیزه هستیم و داریم فکر می کنیم.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم دی 1385ساعت 0:1  توسط دانیال 

Nothing sorts out memories from ordinary moments

فیلم : La Jetee (سکو)

کارگردان : ‍Chris Marker

لینک مرتبط : theJetty.org

" ...خیلی ها مردند. عده ای خود را پیروز خواندند و دیگران اسیر آن ها شدند. همه ی بازماندگان به ‍Chaillot پناه آوردند، به شبکه ای زیرزمینی از گالری ها. روی زمین، پاریس، مثل بیشتر جاهای زمین غیر قابل سکونت بود، پر از رادیو اکتیو... "

‍Chris Marker قبل از آن که فیلمساز شود، پیش سارتر فلسفه خوانده بود. La Jetee مشهورترین اثر اوست. فیلمی در فضایی آخرالزمانی که روایتش را فقط با عکس و نریشن انجام می دهد - به جز صحنه ای ماندگار که به مدت چند ثانیه باز شدن چشمان زن را با تصاویر متحرک می بینیم. بعدها تری گیلیام دوازده میمون ۱۲۰ دقيقه ايش را برای شرح قسمتي از La Jetee ی ۲۸ دقیقه ای ساخت. زمان خطی نیست./

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آذر 1385ساعت 20:20  توسط علی  | 

"Maybe, Maybe not. Maybe fuck yourself."

فیلم : The Departed

کارگردان : Martin Scorsese

ژانر : درام - جنایی

سال : 2006

فیلم نامه ی به غایت پیچیده(William Monahan)، تدوین کم نظیر (Thelma Schoonmaker)، بازی های غیرمنتظره و پر(به ترتیب Wahlberg، Damon، Nicholson ،Di Caprio و ...)، موسیقی متن مناسب، انتخاب موسیقی بد. (A)

+ نوشته شده در  شنبه چهارم آذر 1385ساعت 23:25  توسط دانیال  | 

".I'm like your mistress, except you're not even married"

فیلم : ‌‌‌Broken Flowers 

کارگردان : Jim Jarmusch

سال : 2005

ژانر : کمدی - درام

انتخاب موسیقی خوب. پست مدرن در بازی(Bill Murray)، ساختار، فیلم نامه(Bill Raden, Sara Driver)، فیلم برداری(Fredrick Elmes) و تدوین(Jay Rabinowitz) (و از این رو تا حدی مبرا از نقد). کمی کسل کننده (-A)

+ نوشته شده در  شنبه چهارم آذر 1385ساعت 10:12  توسط دانیال  | 

یه هو دیدم کنتور بنزین قطع شد. دستگیره رو چند بار فشار دادم ولی بنزین نمی اومد. سرمو آوردم بالا تا پمپ بنزینیه رو صدا کنم که یه هو جریان وصل شد. بنزین با فشار زد بیرون. اومدم جمع و جورش کنم دیدم کنتور افتاد : دو هزار و پونصد و ۱۰ تومن.

پول خرد نداشتم بابت اون ۱۰ تومن. یا ۲۵۰۰ می تونستم بهش بدم یا ۳۰۰۰ تومن. کیف پولمو با پول هام به پمپ بنزینیه نشون دادم تا باورش بشه. طرف یه نگاه مثلا معنا داری بهم کرد و با اکراه و پوزخند ۲۵۰۰ تومنو ورداشت . در باک رو داشتم می بستم که حس کردم چیزی بهم گفت. سرم رو برگردوندم. داشت می گفت : "باید از پلاکت می فهمیدم که چی کاره ای!" و بعد خنده. و بعد رفت به طرف اون یکی سکو. اول منم خندیدم. ولی یه مرتبه خشکم زد چون فهمیدم چه بلایی سرم اومده. چه طور این لاشی با اون کلاه کپ مسخره ش جرئت کرده بود منو عوض ۱۰ تومن دست بندازه؟ باید جوابشو می دادم. ولی "لامسب چرا چیزی به دهنم نمی آد؟" این چه تربیتیه که من دارم که این جور جاها زبونم بند می آد؟(یا چه طبیعتی؟) مثلا بهم توهین شده بود! هر چی زور زدم چیزی نتونستم بگم. زمان برای جواب تموم شد. یارو داشت پول می شمرد.

سوار ماشین شدم. سرم رو چند لحظه گذاشتم رو فرمون. سیاوش پرسید : "چت شد علی؟" یادم اومد تو ماشین جز من ۳ نفر دیگه هم هستن. یه فکری کردم. با عجله پرسیدم که کسی پول خرد داره؟ چون می خواستم (مودبانه!) دهن اون دریوزه رو به فیض برسونم. سیاوش شروع کرد به گشتن کیف پولش. تعریف کردم چی شده. حامد گفت :" گور باباش ارزش نداره خودتو ناراحت کنی." احمد گفت که پول خرد نداره و این که "دمش گرم! چه تیکه ای بهت انداخته! بدبخت سوسکت کرده!" که سیاوش یه ۲۵ تومنی از کیفش در آورد :" اینو بده بهش بگو بقیه ش هم باشه انعامت!" هنوز تو پمپ بنزین بودیم.

نصف تنم رو از پنجره بیرون آوردم. یارو رو صدا زدم. نگاه کرد. گفتم "بیا یه ۲۵ تومنی پیدا کردم، عوض پول خرد که جوش می زدی!" پوزخند زد ولی کم نیاورد: "لابد می خوای بقیه پولتم بهت بدم، ها؟" من که جوابشو از قبل داشتم : "نه! بقیه ش باشه انعامت!" با همون پوزخند و اکراه دستشو دراز کرد، ۲۵ تومنی رو گرفت. صدای خنده ی بچه ها ماشینو برداشت. من سرمو آوردم تو ماشین. می خواستم استارت بزنم که دیدم یارو کنار پنجره وایستاده. می خواست چیزی بگه. ترسیدم. ولی چیزی نگفت. برگشت به طرف ماشین عقبی که پول بنزینشو بگیره.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم آبان 1385ساعت 21:28  توسط علی  | 

حاج خانم همین طور که داشت سبزی پاک می کرد چند بار جواد آقا رو صدا کرد تا جواد آقا از خواب بیدار شد.

-جواد آقا تو رو خدا بیدار شِن دیگه! از لنگ ظهر خودتانه ولو کردین وسط اتاق الان ساعت نه شبه! پا شین فردا عید شده، تا آخر هفته هم همه اش تعطیله. چهار روز تعطیل کردن. با ربابه خانمشان قرار گذاشتیم قابلمه هامانو ور داریم بریم یک جای با صفا.

جواد آقا انگار تازه از پای بنگ بلند شده باشد کمی حاج خانم را نگاه کرد تا هوش و حواسش سر جایش آمد و یادش آمد چه باید بگوید.

-چهار روز تعطیله؟ یعنی چه؟ ای ریدم به این مملکت که همه اش تعطیله. بی خود نیست عقب مونده ایم دیگه! تو مملکت «جاپن» این عینن هست که وقتی می خوان یکیو مجازاتش کنن می گن تو امروز اینجا بشین کار نکن. حالا اینجا... اصلن اینجا هم هیچی اش به درد نمی خوره. او از اداره هاشان، او از دانشگاه شان، او از رانندگی شان، او از خیابوناشان،... این هم از تعطیل کردنشان. هیچی حساب کتاب نداره. حاج خانم می بینی اقبال سگی ما رو؟ همه دنیا زندگی می کنن، ما هم زندگی می کنیم. خواهر و مادر...

جواد آقا خواست ادامه دهد اما صدای تیر و تفنگ فیلم تلویزیون که تازه شروع شده بود، توجه اش را جلب کرد. در همان حالت خوابیده چرخی روی شکم زد و به تلویزیون خیره شد. حاج خانم خواست در تایید حرف جواد آقا چند کلمه ای بگوید اما منصرف شد. جواد آقا به خواب رفته بود.

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم آبان 1385ساعت 17:5  توسط دانیال  | 

خان عمو تازه از فرنگ برگشته بود. شبیه همان از فرنگ برگشته هایی بود که توی تلویزیون نشان می دهند. حتی دستمال گردن هم داشت. موهایش را از یک طرف کله ی نیمه کچلش برداشته بود و به آن طرف برده بود و من هی خدا خدا می کردم که باد بیاید تا موهای خان عمو سیخ سیخ و کله ی کچلش پیدا شود. به هر حال هنوز پایش به خانه ی مادربزرگ نرسیده بود، خان عمو شروع کرد به غرغر کردن و بد و بیراه گفتن به مملکت و ملت نفهم و ترافیک و رانندگی و... و برای تایید گرفتن نگاهی به عمو جان می کرد و نگاهی به آق عمو. آق عمو کله اش را تکان می داد. همان مدلی که من وقتی توی اتوبوس گیر یکی از این پیرمرد های نیمه کر می افتم و جای نوه اش با من درد دل می کند، کله ام را تکان می دهم. اما عمو جان خوشش نمی آمد جلویش بنشینند و از چیزهایی که دوست ندارد صحبت کنند. عمو جان این تیپ آدمی بود. زیرچشمی به خان عمو نگاه های بدی می کرد و تسبیح می گرداند و خشمش را فرو می خورد. این تسبیح به دست گرفتن از آن ژست های مسخره اش بود. کار به این هم ندارم که خیال می کرد از همه بیشتر می فهمد چون هر کسی می تواند با خودش فکر کند که از همه بیشتر می فهمد و این هیچ دخلی به هیچ کس ندارد اما قلمبه های عربی اش گاه برای سواد عربی ما هم خنده دار بود. گاهی غلط بود و گاهی هم اساسن نامربوط. این دومی فکر می کنم کار ژنتیک بود. آخر آق عمو هم همین طور بود. او در حوزه ی اندیشه فقط یک نفر به اسم «لنین» می شناخت  که بسیار رویش تاثیر گذاشته بود. این تاثیر تا جایی بود که آق عمو اگر وسط بحث هم می رسید و حتی اگر موضوع بحث گران شدن آجیل شب عید بود، باز هم چیزی از «لنین» چاشنی صحبت هایش می کرد. این موقع ها همیشه لبخندی از رضایت روی لب هایش می آمد، گویی سال هاست روی مطلب احاطه ای مثال زدنی داشته و منتظر فرصتی بوده که بالاخره حالا دست داده است.  عمو جان دختر سه ساله ای هم داشت که آن شب برای بار اول خان عموی پیر را دیده بود و از دستمال گردن او خوشش آمده بود و با آن بازی می کرد. خان عمو هم گاهی برای بچه شکلک های بی مزه در می آورد. شما مطمئن باشید که اگر خان عمو بازی کردن خودش را با بچه می دید در آن تجدید نظری می کرد. بازی کردن با بچه از آن کارهایی است که هر کسی نمی تواند بکند چون به خلاقیت نیاز دازد اما همه می کنند و خوب این اشکالی ندارد اما آدم گاهی چیزهای عجیبی در آن می بیند. اما این شکلک درآوردن خان عمو به هیچ روی مانع از افاضات اش نمی شد و او هنوز لا ینقطع سخن می راند. فقط گاهی که سرش را بالا می آورد فراموش می کرد رویش دیگر به بچه نیست و با صورتش چند ثانیه ای به شکلک در آوردن ادامه می داد. ساعت دیگر نزدیک دوازده بود و نمی دانم بحث خان عمو چگونه از ترافیک و مردم گند ایران به اینجا کشیده شد اما او داشت با لحنی تند و با استناد به مهندس مشیری که در NITV برنامه ای داشته و به «نقد تلقی نادرست ایرانیان داخل کشور از مساله ی هسته ای» پرداخته بود، کاری می کرد که خودش آن را افشاگری سیاسی می خواند. آق عمو کماکان کله اش را مثل توله سگ های عروسکی ای که این روزها روی داشبورد تاکسی ها زیاد می بینم، تکان می داد. عمو جان اما، به نوبت به خان عمو و دختر سه ساله اش چشم غره می رفت و بیشتر باد می کرد و تسبیح می گرداند. مراد از چشم غره ی اول که معلوم بود اما اگر مراد از دومی را نمی دانید باید بگویم که عمو جان همیشه می گفت بچه ی من باید بیشتر از سنش بفهمد و در این مورد او انتظار نداشت که دخترش چنین هم بازی جلفی را انتخاب کند و از این مساله خیلی رنجیده بود. عمو جان این تیپ آدمی بود. خان عمو دیگر کم کم داشت دوباره بد و بیراه می گفت. عمو جان هم پس از مدتی که دید بچه چندان چشم غره هایش را تحویل نمی گیرد هر چند لحظه یک بار رو به زن عمو می کرد و می گفت «خانم! معلوم است این بچه از وقت خوابش گذشته است. نمی بینی دارد چه کار می کند؟ بلند شو برو بخوابانش.» عاقبت زن عمو بلند شد و بچه را از بقل خان عمو که نمی دانست دارد فحش می دهد یا شکلک در می آورد گرفت و برد. عمو جان از جا بلند شد و به سمت خان عمو رفت و ناگهان دستمال گردنش را دور گردنش حلقه زد و محکم نگاه داشت. خان عمو چند سرفه کرد، هفت رنگ عوض کرد و صدایش بند آمد. در همان لحظه، گویی که منتظر مجالی بوده باشد، صدایی بلند شد که «اتفاقن جالب شد که این را مطرح کردید. لنین هم...». عمو جان جسد خان عمو را زیر فرش داد و شلوارش را تکاند. این هم از همان ژست های مسخره اش بود چون شلوارش نه خاکی بود و نه کثیف! سر جایش نشست، زمزمه ای کرد که باز کلی آدم را می خنداند و رو به آق عمو کرد.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385ساعت 1:11  توسط دانیال  | 

فیلم : The Man Who Wasn't There

کارگردان : Joel Coen

سال : 2000

ژانر : فیلم نوآر.

تاریک. طنز امضای برادران کوئن. سینماتوگرافی چشم نواز. دیالوگ های حفظ شدنی. بازی های زیر پوستی. موسیقی متن مناسب(بتهوون و بورول)در مقایسه، مانند Dead Man برای وسترن. (+A)

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385ساعت 10:58  توسط دانیال  |